روز شنبه بابا اومد.عصر بود و خسته.خیلی خسته اونقد که هیچکی غیر از افسانه نمی تونس آرومش کنه.منم از سهمم گذشتم به خاطر بابا.فقط رو کاناپه،جلویِ اتاق خوابشون نشستم تا وقتی که بابا می خواد بره بخوابه منو ببینه.بدجور دلم گرفته بود.اگه بابا اذیت نمی شد، می زدم زیر گریه.
دیشب افسانه کشیک بود.با بابا رفتیم کنار دریا به زور یه جای خلوت پیدا کردیم.- همیشه خودمون یه جای خلوت داشتیم اما اونجا رو مسافرای نوروزی گرفته بودنش.- بابا هشت کتاب سهراب رو همراش آورده بود.من خیلی از حرفاشو نمی فهمم به همین دلیل هم زیاد خوشم نمی آد.بابا حالت عجیبی داشت مثل بهت زده ها.انگار غمگین بود.انگار می فهمید چی تو ذهنم می گذره.و من خجالت کشیدم که فِک می کردم بابا از من عقب افتاده! گفت:"زندگی بدون عشق معنا نداره.مثل اینکه عشق یه تیکه از ماست.تیکه گمشده ما."و سهراب خوند:
.... دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می کردم. ...
بابا غمگین نبود.داشت فکر می کرد نیگاش تا ته دریا می رفت.
.... قشنگ یعنی چه؟
- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانۀ اشکال. ...
گفت:"یکی ما می تونیم عاشقانه جهان رو ببینیم،یکی نمی تونیم جهان رو ببینیم."
گفتم:"یعنی اگه عاشقانه نبینیم یعنی هیچ؟!!" سرشو تکون داد که هیچ.
گفتم:"عاشقانه دیدن یعنی چه؟؟! " - یعنی قشنگ دیدن همه چیز."
و خوند:
.... خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانۀ آنهاست. ....
گفت:" تا حالا فِک می کردم دیگه وقت فکر کردن نیست.بقیه به همون اندازه ای که من فکر می کنم هم نمی تونن پا به پام بیان.شاید فقط بعضیا.اما حالا می بینم این جریان تمومی نداره.دائم – دائم اشتباه اما بابا گفت دائم- باید فکر کنم.ما یه ارزش خاص داریم یه ارزش که باید همه مون عاشق اون ارزش باشیم نه هیچ چیز دیگه.همدیگه رو به خاطر اون ارزش دوس داشته باشیم."
دریا آروم نبود.اما تا تهش پیدا بود.احساس می کردم به هیچ کس احتیاج ندارم.احساس می کردم راحتم. بابا شونه مو نوازش می کرد.فِک کنم بقیه عید بهمون خوش بگذره.
کیانا
دوشنبه7/1/84 |